<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[گاه‌نامه]]></title>
		<link>http://www.gaahnameh.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[روزنوشت‌‌های جسته و گریخته‌ی من]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[نقدی بر خرده شاعرکان نسل من]]></title>
					<link>http://www.gaahnameh.blogsky.com/1387/05/25/post-99/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><img style="WIDTH: 201px; HEIGHT: 246px" height="246" alt="نیما یوشیج، پیشگام شعر نو" hspace="3" src="http://i7.tinypic.com/2lsz2ok.jpg" width="201" align="right" vspace="3" border="0" />زمانی نیما یوشیج با کنار گذاشتن تدریجی بعضی اصول شعر سنتی، نوآوری خاصی را رقم زد. البته، می­دانیم که نیما هیچ­گاه اصول شعر سنتی را به کلی کنار نگذاشت و تغییرات او هرچند منجر به تغییر ساختار سنتی شعر شد اما همچنان پای­بند به قافیه و اوزان، هرچند نه به صورت کلاسیک آن بود. دیگرانی بعد از نیما پای در راه او گذاشتند و نوآوری­های دیگری نیز بدان افزودند تا به امروز که آنچه می­خوانیم و می­شنویم از شاعران معاصر و جدیدتر، بیش­تر انواع شعر نو است تا قالب­های سنتی و کلاسیک. نام این را من اما، خوش­ذوقی نسل جوان نمی­گذارم، این اپیدمی شعر سرودن و هر مزخرفی را به نام شعر دانستن، بی­حرمت کردن شعر است! </span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">نگاهی در همین وبلاگ­های هر روزه بیاندازید. هر کس، از هر سنی، با هر سطحی از آگاهی ادبی دستی هم در سرودن شعر دارد. مسئله این است که این به اصطلاح خوش­ذوقان ادبی و شاعرکان جوان، هر متنی را، با وزن و بی­وزن، به خطوط شعری تقسیم می­کنند و به جای پشت سر هم نوشتن، زیر هم می­نویسند؛ در نتیجه شکل ظاهری­اش شبیه شعر است و نوع و قالبش اما...؟</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">آنچه که امروز تقریبا اپیدمی شده میان خرده شاعرکان ما استفاده از ترکیب­های سنگین کلمات است، ترکیب­های نویی که به کار بردن آن­ها هر از گاهی در یک شعر، سبک خاص شاعر را رقم می­زند؛ این همان است که به آن زایش زبانی می­گوییم یا همان ظرفیت­های زبان برای خلق ترکیب­ها و جملاتی نو که پویایی و رشد زبان را به همراه دارد. برای مثال در شاملو، اخوان، فروغ و سهراب شاهد چنین ترکیب­های هستیم. این ترکیب­های نو در هر کدام از شاعران بار خاصی دارند، واژه­ها عمدتا از چیدمان یا آهنگ خاصی تبعیت می­کنند که به راحتی می­توان فهمید این ترکیب، خاص شاملو یا فروغ است. برای مثال ترکیب &quot;ملغمه بی­قانون مطلق­های متنافی&quot;، از آن ترکیب­های خاص شاملویی است که تفاوت آن را کاملا می­توان با ترکیبی مانند &quot;سایه­گاه خنک یاخته­ها در تف خون&quot; از سهراب احساس کرد. شعر شاعران جوان ما اما، تماما از همین ترکیب­ها که بیش­تر هم اضافه­های استعاری هستند تشکیل شده است؛ دلیل عمده آن را نیز می­توان در تهی بودن مفهومی اشعار دانست. شاعران این نسل عمدتا، نه اندیشه والایی برای رقم زدن دارند و نه آرمان فوق­العاده­ای برای دنبال کردن، البته به قید &quot;عمدتا&quot; توجه نمایید که اقلیت­ها همیشه وجود دارند. دلیل دیگر آن بی­شک، عدم آگاهی از ساختار شعر نوست. هم نسلان من و شما می­اندیشند آزادی نسبی از قید قافیه و اوزان سنتی، به معنای زیر پا گذاشتن هر اصلی از اصول شعری و سرایش است، و نتیجه آن همان است که گفتم: هر نوشته­ای، حتی یک متن معمولی با تقسیم شدن به خطوط شعری، ظاهرا تبدیل به شعر می­شود.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">این ترکیبات سنگین با کلمات تکراری، بیشتر به آروغ­های قدیمی روشن­فکری می­ماند. اپیدمی نسل پدران و مادرانمان پوشیدن شلوارها و بلوزهای گشاد و پیوستن به این یا آن حزب مبارز بود و بلای نسل ما هم ادعای شعر و شاعری، موهای بلند و ریش­های درویشی، کافه­نشینی و غرق شدن در دود سیگار آن هم به خاطر ژستش (عزیزان، نمی­خواد اینجا به خودم سیخونک بزنید) و خواندن و نهفمیدن اما ادعای دانستن و فهمیدن است.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">بخوانیم از رسول یونان که او هم هرچند نه پای­بند وزن و قافیه پنهان شعر نوست و نه اشعارش فضاسازی شعر سپید را دارد اما باز هم بیشتر شاعر است تا خرده شاعرکان نسل من، تمام زیبایی اشعار او به سادگی و روانی مفاهیم است، به پیوندش با زندگی روزمره و نداشتن ادعای آرمان­های بزرگ:</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>تو نیستی </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>اما من برایت چای می­ریزم </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>دیروز هم</em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>دوست داری بخند </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>دوست داری گریه کن </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>و یا دوست داری </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>مثل آینه مبهوت باش </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>مبهوت من و دنیای کوچکم </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>دیگر چه فرق می­کند </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span><em>باشی یا نباشی </em></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><em><span>من با تو زندگی می­کنم.</span></em></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">از مجموعه روزبخیر محبوب من</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پی­نوشت: البته من هیچ ادعایی در&nbsp;شعر و ادبیات ندارم، هر آنچه که گفتم نظر شخصی و غیر علمی- ادبی بود.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">پی­پی­نوشت: از ذکر هرگونه مثال در رابطه با ترکیب­های شعری مورد نقد خودداری کردم چون الهام­بخش همین نقد، به اصطلاح شعری بود که یکی از دوستانم نوشته و نمی­خواهم تیرهای بیشتری به سمت سایه­ام نشانه رود. </span></p><p></p></span>]]></description>
					<pubDate>Fri, 15 Aug 2008 14:36:54 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gaahnameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=99</comments>
          <guid>http://www.gaahnameh.blogsky.com/1387/05/25/post-99/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[خِفَت]]></title>
					<link>http://www.gaahnameh.blogsky.com/1387/05/22/post-98/</link>
					<description><![CDATA[<p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;<span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><a href="http://photo.net/photodb/member-photos?user_id=1821659"><img style="WIDTH: 271px; HEIGHT: 284px" height="284" alt="Still have to learn how to play; by Ellen van Deelen; Click on the image to view the photogrpher's portfolio " hspace="0" src="http://gallery.photo.net/photo/7224573-lg.jpg" width="271" align="right" border="0" /></a></span></span></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">*در تمام عمرم به چنین خفتی دچار نشده بودم. هنوز آرشه رو نذاشته بودم رو ویولن که استاد گفت: وا! تو چرا ویولن رو اینجوری می­گیری؟ حالا یه گام لا ماژور بزن ببینم چه می­کنی! و من آب شدن و رفتن تو زمین برای یه ثانیه­ام بود... </span></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">- ام، استاد، چیزه... لا ماژور چندتا دیز داشت؟<img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/65.gif" /><img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/9.gif" /> </span></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">می­دونید، اول که ویولن رو شروع می­کنیم، یه سری تمرین بهمون می­دن که نیازی به ساز و آرشه و نت و اینا نداره... و من فکر کنم برای بقیه عمرم باید همین تمرین­ها رو انجام بدم.<img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/21.gif" /><img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/20.gif" /></span></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">آخرش که داشتم سازم رو جمع می­کردم، استاد برای اینکه من جلوی شاگردهای بابام (که از قضا همون روز پاشدن اومدن کلاس!) و جلوی خودم ضایع نشم، کلی از استعدادم می­گه و می­گه آره! حتما استادت رو این نکات تاکید نکرده، نگران نباش درست می­شه، راستی ببین، جلسه دیگه خواستی بیای کتاب<span> </span></span><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">Le Violin 1</span><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> رو هم بیار!<span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/13.gif" /></span></span></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">چـــــــــــــی؟ احساس کردم امتحان تعیین سطح زبان دادم و بهم گفتن برم از </span><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">Children</span><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> دوباره شروع کنم... یادم باشه یه امتحان تعیین سطح زبان هم بدم، بعید نیست!<img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/45.gif" /></span></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">البته طبیعیه که آدم گاهی جلو می­ره، گاهی هم چند قدمی عقب! آخه چند قدم گلناز جان! نه یهو هشت سال یه جا!<img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/14.gif" /></span></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">** خیلی ساده­تر از اونیه که فکرش رو بکنید: ساعت 6 و ربع پا می­شید، چایی می­ذارید، لباس می­پوشید، ضد آفتاب می­زنید، کیفتون رو جمع می­کنید، صبحانه می­خورید، مانتو و مقنعه هم می­پوشید، بعدش هم کفش... جلوی آینه می­ایستید و... خب، خیلی ناگهانی به این نتیجه می­رسید که خوابتون میاد، گور بابای کلاس! اصولا جلوی ضرر رو از هر جا بگیری منفعته... می­گن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه­ است. (فکر کنم این دو تا ضرب­المثل هیچ ربطی نداره!)</span></p><p style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">خب، دوباره خیلی راحت کفش و مانتو و مقنعه رو درمیارید، کیفتون رو پرت می­کنید و تا ساعت 10 و نیم می­خوابید!<img src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/4.gif" /></span><span style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"> </span></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 12 Aug 2008 22:13:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gaahnameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=98</comments>
          <guid>http://www.gaahnameh.blogsky.com/1387/05/22/post-98/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[پدیده ای به نام موسیقی خیابانی]]></title>
					<link>http://www.gaahnameh.blogsky.com/1387/05/19/post-97/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; <span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma"><img style="WIDTH: 300px; HEIGHT: 229px" height="229" alt="موسیقی خیابانی، پدیده ای که هرچند دیر و آرام، اما در حال شکل گیری است" hspace="0" src="http://www.screenshots.cc/images/848_busker2.jpg" width="300" border="0" /></span></span></span></span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">خوشحال باشم یا ناراحت وقتی خیابان شلوغ ونک را بالا می­روم و از گوشه تاریکی صدای ساز دهنی و گیتار می­آید؟ کنار خیابان روی هره سیمانی ساختمانی نشسته­اند... خودم را مشغول کیف پولم نشان می­دهم و معطل می­کنم تا کمی با احساسم کنار بیایم... چیزی در قلبم فرو می­ریزد اما لبخندی روی لبم سنگینی می­کند: خوشحالم که موسیقی کم­کم به خیابان می­آید، که این تابو کم­کم شکسته می­شود و ناراحتم چون خیابان را بوی غرور پای مال شده­ای پر کرده.</span></p><p dir="rtl" style="DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify"><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma">چند قدمی که دور می­شوم، قطعه­شان تمام می­شود، وسوسه می­شوم که برگردم؛ برایشان دست بزنم و هورا بکشم... حتی کمی دیوانه­وار­تر، دعوتشان کنم برای قهوه؛ آخ که اگر من، کمی، فقط کمی دیوانه­تر بودم... </span></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Sat, 9 Aug 2008 23:58:52 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.gaahnameh.blogsky.com/Comments.bs?PostID=97</comments>
          <guid>http://www.gaahnameh.blogsky.com/1387/05/19/post-97/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
