
دلم برای نوشتن لک زده اما، این روزها در چنان بیاحساسی ناامیدکنندهای میگذرد که هیچ واژهای به سراغم نمیآید. بهانههای من برای "بودن" هیچگاه در دوست داشتن یا دوست داشته شدن خلاصه نشده که من، خود "راسا و مستقلا" سرشار از بودنم؛ که زندگی خود بهانه من برای "بودن" و "باشیدن" است اما... آنقدر سرشارم که دیگر لبریز شدهام، که دیگر بند نمیشوم روی زمین؛ آنقدر شادم که دیگر از شاد بودن خود لذتی نمیبرم. از اندیشیدن و غرق شدن در لذت اندیشه میترسم، و شاید به همین خاطر است که مدتهاست دیگر نه شعر میخوانم و نه فلسفه... که من اگر غرق اندشیدن شوم، به چنان "منیت" و "مرکزیتی" دچار میآیم که کوچکترین رنگی از حضور دیگران آرامشم را بر هم خواهد ریخت. احساس میکنم دهان مکنده انزوا کمکم فرویم میبلعد، اما بیشک راهی هست... دنیای سرشار از حضور "دیگران" هرچند گاهی انسانیتش رنگ میبازد اما واقعی است، اینجا شکلات هنوز طعم شکلات میدهد... گوشه دنج انزوا ولی، بیبعد و بیطعم است. به جنونت میکشاند چون نه زمینی برای ایستادن دارد و نه گوشهای برای تکیه کردن. من زمین سفت زیر پاهایم را بر بیوزنی آن دنیا ترجیح میدهم... |