متنفرم... میدانی، متنفرم از چینهای ریز کنار چشمانت، از قهوهای سوخته مردمکان و از لبخندت که هست، هست... همیشه هست پشت نگاهت.
متنفرم از تو که حس کلمات را میدانی، حتی حس این نوشته را که نمیتوانی بخوانی، که نمیتوانی بفهمی. متنفرم از وجودی که نداشتهای و من ساختهام، از حضوری که نداری و من میسازم برایت.
احساسی جا میماند در چشمهایت،
لیز میخورد از نگاهت،
جا میماند در نگاهم...
ای کاش نبودی... ای کاش نداشتی همین وجودی را که من ساختهام برایت.
پینوشت: چند دقیقهای به دو صبح است. فردا هشت صبح تا هشت شب کلاس دارم و راستش را بخواهید اوضاع چندان خوب نیست. درسهایم مانده، ساز تمرین نکردهام، کارهای انجمن هم پیش نمیرود... میان این همه، این احساس، این حضور ساختگی لعنتی که نمیدانم از کجا آمد، یعنی من از کجا آوردمش، آزارم میدهد. من ساختمش اما حالا از ذهن من فراتر رفته، طغیان کرده، از کتنرلم خارج شده؛ حالا هست، میماند و خیال رفتن ندارد.

