برای تو چه فرقی میکند... من باشم یا نباشم تو هر روز ساعت 8 صبح قهوهات را خواهی نوشید و به اتوبوس ساعت 9 نخواهی رسید. باشم یا نباشم، زندگی تو همان تکرار همیشگی صبح تا ناهار و ناهار تا پیادهروی عصرانهات خواهد بود، تماشای همان فیلمهای قدیمی و شنیدن همان موسیقیهای همیشگی. گیرم که دلتنگیای هم آمد و هر از گاهی پشت چراغ قرمز، توی صف اتوبوس یا جلوی آینه دستشویی وقتی مسواک میزنی گلویت را گرفت... برای تو چه فرقی میکند؟ تو هیچوقت نیمه گمشده هیچکس جز خودت نبودهای.
برای من چه فرقی میکند... تو باشی یا نباشی من برایت قهوه درست میکنم، روی یخچال یادداشت میگذارم و از سر چهارراه برایت نرگس میخرم. باشی یا نباشی، وقتی باران میبارد نگران چترت خواهم بود که کنار دیوار جا مانده و هر روزم تکرار همیشگی نگرانیهایم خواهد بود از نبودنهایت. باشی یا نباشی، من به تمام صحنههای مسخره فیلمهای سیاه و سفید خواهم خندید و دلم برای تمام گربههای خیابان خواهد سوخت. باشی یا نباشی، موهایم را روی صورتم خواهم ریخت و وانمود خواهم کرد که حواسم نیست به نگاهت؛ بلند خواهم خندید و به رویم هم نخواهم آورد که دلت خالی میشود از خندههایم... برای من چه فرقی میکند؟ باشی یا نباشی، تو نیمه گمشدهام نخواهی بود.
پینوشت: مخاطب ندارد. توضیحی هم ندارد که چرا نوشته شد.

