پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

قرار بود نوشته شادی باشد، وقتی از شیرین جدا شدم، وقتی کلمات را در صف پمپ بنزین مرور کردم؛ قرار بود نوشته شادی باشد، علی­رغم سختی­ها و خستگی­های امروز. اما نشد... وقتی برگشتم، اینجا دور از هیاهوی شهر، دور از خنده­های بیست سالگی­مان احساسی غافلگیرم کرد و بغضی چنگ در گلویم انداخت.

چشمم روی کلمات می­لغزید اما پیدایش نکردم... دوباره خواندم و دوباره! فراموش نکرده­ای، پورخندت را از پس دو کلمه­ای که باید می­نوشتی و ننوشتی می­توانم دید. هنوز آخرین جمله­ات در گوشم زنگ می­زند، هنوز پوزخند خشکی را که نه فقط بر لبانت که تا عمق چشمانت موج می­زد می­بینم، غرور بی­شرمت کرده! برای اولین بار احساس کردم که می­توانم عصبانی باشم، می­توانم فریاد بکشم و به خاطرت بیاورم که...

هه، تمام شد! به همین سادگی، تمام خشمم تمام شد با همین چند کلمه... حالا دارم فکر می­کنم به تمام شروع­های دوباره و دوباره و دوباره! عجب تابستانی در پیش است!