قرار بود نوشته شادی باشد، وقتی از شیرین جدا شدم، وقتی کلمات را در صف پمپ بنزین مرور کردم؛ قرار بود نوشته شادی باشد، علیرغم سختیها و خستگیهای امروز. اما نشد... وقتی برگشتم، اینجا دور از هیاهوی شهر، دور از خندههای بیست سالگیمان احساسی غافلگیرم کرد و بغضی چنگ در گلویم انداخت.
چشمم روی کلمات میلغزید اما پیدایش نکردم... دوباره خواندم و دوباره! فراموش نکردهای، پورخندت را از پس دو کلمهای که باید مینوشتی و ننوشتی میتوانم دید. هنوز آخرین جملهات در گوشم زنگ میزند، هنوز پوزخند خشکی را که نه فقط بر لبانت که تا عمق چشمانت موج میزد میبینم، غرور بیشرمت کرده! برای اولین بار احساس کردم که میتوانم عصبانی باشم، میتوانم فریاد بکشم و به خاطرت بیاورم که...
هه، تمام شد! به همین سادگی، تمام خشمم تمام شد با همین چند کلمه... حالا دارم فکر میکنم به تمام شروعهای دوباره و دوباره و دوباره! عجب تابستانی در پیش است!


