آنچه که در زیر میخوانید، مطلبی است کاملا متفاوت، از آن نوع که تا به حال از من نخواندهاید... اما این هم یک جور نوشتن است دیگر...
* هیچی... فقط داشتم فکر میکردم یک وبلاگ دیگر بیعنوان و بیاسم بسازم که آن دست از حرفهای دور از ادب آغشته به انواع اصطلاحات رکیک خیابانی را که به گمانم خیلیها تا به حال از دهن من نشنیدهاند، آنجا بنویسم... به جان شما بعضی از مطالب را بدون این حرفها نمیشود رساند... فکر بدی هم نیست، شاید این کار را کردم.
** پیغامت را گرفتیم دوست عزیز! عجیب است که تمام کافههای شهر، آن روز پر یا تعطیل بودهاند انگار و فقط و فقط کافه دوست ما باز بوده... همراهتان انگار، به قول بچهها، داف عظیمی بوده! پدر جان که خوب هستند به امید خدا؟
از کار بچهگانهات کمی خندیدم، کمی حرص خوردم و بیشتر فکر کردم... بگذریم که برایم کلا غیرجدیتر از این بودی که بخواهم ناراحت باشم اما... خودمانیم، دلم برای "..." گفتنهایت تنگ شده و صد البته برای پایه بودنت در انواع دیوانهبازیهای من!
*** باید اعتراف کنم که امروز رسیدهام به مرحله: "سر زلف تو نباشد، سر زلف دگری!"، والله! اصولا یک مدت دست از این جنگولکبازیهای عشق عارفانه و فلسفی برداریم. خل شدهام، زدهام به سیم آخر... آخرش که چه؟
**** خیر سرمان خواستیم امروز یک حرکت انقلابی انجام دهیم... جلسه گذاشتند!
***** به آن یکی دوست عزیز: یاد گرفتهام از آن پوزخندهای خودت تحویل دهم. جوابت را خودت بده... اصلا مگر برای تو سوال هم پیش میآید؟ آنقدر حق را به جانب خودت دادهای که دیگر سوالی برایت نمانده. و البته تحقیر هم وسیلهای است که همیشه جواب میدهد وقتی پاسخی نداری. یادمان باشد که با کوچک کردن دیگران، خودمان بزرگ نمیشویم... بماند که من کوچک نشدهام!
نبودنت را بهانه میکنم برای تنها کافه رفتن، برای قدم زدن در خیابانهای طویل این شهر، برای قهوه خوردن... حالا من بیهوده به دنبال مرجع این "ت" میگردم که تکرار میشود از پس هر واژه... مرجعی ندارد! "تو"یی نیست؛ این "ت" بیصاحب است. من به دنبالش نمیگردم، او نیز خود خیال پیدا شدن ندارد.
صبحهای اول تابستان با تاخیر شروع و کوتاه تمام میشوند. اضطراب عجیبی دارم، اما نمیدانم برای چه؛ یا شاید هم میدانم و توضیحی برایش ندارم. دیگر هیچ چیز به آن سادگی که بود نیست، دیگر لبخند زدن و دوست داشتن، بودن و هیچ نخواستن، سکوت کردن و به دوش کشیدن به سادگی یک سال گذشته نیست. حالا دیگر من هم مانند شما، شمایی که خوب درس عاشقیتی به من دادید، احساسم را در ترازو میگذارم و وزن میکنم؛ نه برای آنکه برابر شود این کفهاش با آن کفه دیگر، که برای آنکه کمتر دوست بدارم و بیشتر در انتظار بگذارم. من زود تمام شدهام... یا بهتر بگویم بخشی از وجودم زود تمام شد. سخت است که دیگر باور نداشته باشی هیچ لبخندی، هیچ نگاهی و هیچ واژهای را. 

