یکشنبه 30 تیر ماه سال 1387

آنچه که در زیر می­خوانید، مطلبی است کاملا متفاوت، از آن نوع که تا به حال از من نخوانده­اید... اما این هم یک جور نوشتن است دیگر...

 

* هیچی... فقط داشتم فکر می­کردم یک وبلاگ دیگر بی­عنوان و بی­اسم بسازم که آن دست از حرفهای دور از ادب آغشته به انواع اصطلاحات رکیک خیابانی را که به گمانم خیلی­ها تا به حال از دهن من نشنیده­اند، آنجا بنویسم... به جان شما بعضی از مطالب را بدون این حرفها نمی­شود رساند... فکر بدی هم نیست، شاید این کار را کردم.

 

** پیغامت را گرفتیم دوست عزیز! عجیب است که تمام کافه­های شهر، آن روز پر یا تعطیل بوده­اند انگار و فقط و فقط کافه دوست ما باز بوده... همراهتان انگار، به قول بچه­ها، داف عظیمی بوده! پدر جان که خوب هستند به امید خدا؟

از کار بچه­گانه­ات کمی خندیدم، کمی حرص خوردم و بیشتر فکر کردم... بگذریم که برایم کلا غیرجدی­تر از این بودی که بخواهم ناراحت باشم اما... خودمانیم، دلم برای "..." گفتن­هایت تنگ شده و صد البته برای پایه بودنت در انواع دیوانه­بازی­های من!

 

*** باید اعتراف کنم که امروز رسیده­ام به مرحله: "سر زلف تو نباشد، سر زلف دگری!"، والله! اصولا یک مدت دست از این جنگولک­بازی­های عشق عارفانه و فلسفی برداریم. خل شده­ام، زده­ام به سیم آخر... آخرش که چه؟

 

**** خیر سرمان خواستیم امروز یک حرکت انقلابی انجام دهیم... جلسه گذاشتند!

 

***** به آن یکی دوست عزیز: یاد گرفته­ام از آن پوزخندهای خودت تحویل دهم. جوابت را خودت بده... اصلا مگر برای تو سوال هم پیش می­آید؟ آنقدر حق را به جانب خودت داده­ای که دیگر سوالی برایت نمانده. و البته تحقیر هم وسیله­ای است که همیشه جواب می­دهد وقتی پاسخی نداری. یادمان باشد که با کوچک کردن دیگران، خودمان بزرگ نمی­شویم... بماند که من کوچک نشده­ام!

چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387

نبودنت را بهانه می­کنم برای تنها کافه رفتن، برای قدم زدن در خیابان­های طویل این شهر، برای قهوه خوردن... حالا من بیهوده به دنبال مرجع این "ت" می­گردم که تکرار می­شود از پس هر واژه... مرجعی ندارد! "تو"یی نیست؛ این "ت" بی­صاحب است. من به دنبالش نمی­گردم، او نیز خود خیال پیدا شدن ندارد.

 

وقتی که این "ت" بی­صاحب است، موسیقی، موسیقی است؛ شعر، شعر! حالا می­فهمم هنر برای هنر یعنی چه! زمانی که هر واژه­ای هست فقط برای آنکه ادبیات را بسازد خالی از برداشت­های شخصی ما؛ و هر نتی هست برای آنکه موسیقی باشد جدای از احساس ما در آن لحظه!

این "ت" صاحب ندارد و من هر روز قسم می­خورم از نو که در انتظارش نباشم اما... گاهی می­خواهم دستانی قوی­تر از دستان من، سرانگشتان شکننده­ام را بگیرد. گاهی می­خواهم "او"یی قوی باشد به جای من؛ بایستد، گام بردارد، بماند، برود، بخواند... گاهی می­خواهم "او"یی باشد به جای من.

پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387

صبح­های اول تابستان با تاخیر شروع و کوتاه تمام می­شوند. اضطراب عجیبی دارم، اما نمی­دانم برای چه؛ یا شاید هم می­دانم و توضیحی برایش ندارم. دیگر هیچ چیز به آن سادگی که بود نیست، دیگر لبخند زدن و دوست داشتن، بودن و هیچ نخواستن، سکوت کردن و به دوش کشیدن به سادگی یک سال گذشته نیست. حالا دیگر من هم مانند شما، شمایی که خوب درس عاشقیتی به من دادید، احساسم را در ترازو می­گذارم و وزن می­کنم؛ نه برای آنکه برابر شود این کفه­اش با آن کفه دیگر، که برای آنکه کمتر دوست بدارم و بیشتر در انتظار بگذارم. من زود تمام شده­ام... یا بهتر بگویم بخشی از وجودم زود تمام شد. سخت است که دیگر باور نداشته باشی هیچ لبخندی، هیچ نگاهی و هیچ واژه­ای را.

روزهایم با این حال، در امیدهای بی­شماری می­گذرد: شاید ما بتوانیم گوشه کوچکی از دنیای کوچک چند کودک را عوض کنیم. دنیا را نمی­شود عوض کرد، خوب می­دانم؛ یک لبخند اما، فقط یک لبخند برای همه ما کافی است... می­شود، می­دانم که می­شود...

 

پی­نوشت: به طرز عجیبی نوشتن دیگر جواب نمی­دهد. خودم هم می­دانم دیگر مثل قبل نمی­نویسم... باید بیشتر بخوانم، بیشتر گوش دهم و بیشتر ببینم. تورم بالاخره پایش به دیدن و شنیدن و خواندن هم کشیده شد. قیمت کتاب و موسیقی سر به فلک گذاشته!

   1      2      3    >>