یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

پوزخندی کنار لب­هایم خشک شده! می­اندیشم عشق توهم خطرناکی است، اگر عاشقیت همین معنا را دارد که شما برایم رقم زده­اید! و انکار نمی­کنم که خود نیز تصویری نه چندان زیبا از عشق ورزیدن برای تو و دیگری رقم زده­ام!

می­دانی، به تو دیگر نمی­اندیشم... انگار برای داستان تو نمی­توانم دیو خوبی باشم!

اما من تصویری از عاشقیت را جایی روی زمینی به گردی سیاره شازده کوچولو، در بلندترین نقظه شهر، زیر مهتابی که از میان شاخه­ها سرک می­کشید مخدوش کرده­ام... من هنوز به آن تصویر مخدوش می­اندیشم! ( هنوز هم می­اندیشم بخشیده است آیا؟)

تو و باور من به صداقت احساس قدیمی­مان امروز  برایم ویران شد، تمام شد... به همین سادگی!