جمعه 24 خرداد ماه سال 1387

عوض شده­ام، آن­قدر که کم­کم از خودم می­ترسم... این را زمانی بیشتر می­فهمم که با دوستانی که منِ قبلی را بهتر می­شناختند، حرف می­زنم! آنها تعجب می­کنند از این منِ جدید که انگار خیلی از آن عقلانیت همیشگی­اش فاصله گرفته، من تعجب می­کنم از تعجب آنها! مسئله این است که من همانم که همیشه بوده­ام، منِ "شناساگر" نمی­تواند عوض شود، اگر عوض شود دیگر نمی­توان از "من" حرف زد... قلبم تند می­زند، یعنی چه می­خواهد بگوید؟! او من قبلی را خوب می­شناخت، من جدید انگار غریبه است!

آرام نمی­گیرم، روی زمین بند نمی­شوم، درس نمی­خوانم، عاقل نیستم، زیاد می­خندم، بلند حرف می­زنم، تو دانشگاه وسط راهرو با پای گچ گرفته روی زمین می­نشینم... من به خاطر یک آهنگ گریه می­کنم، به خاطر یک شکلات می­خندم... من کمی دیوانه­ام، کمی کمتر عاقل... من بیست ساله­ام اما انگار زود بزرگ شده­ام، انگار زود رسیده­ام به آخر دنیا... من اعتماد کرده­ام و خیانت دیده­ام، من خیانت هم کرده­ام... من عاشق شده­ام، تنها مانده­ام... من عاشق شده­ام، عاشق مانده­ام... من...

بس است دیگر، من همانم که بودم! به خاطر خدا من را از خودم نترسان. می­دانی، شاید فقط به این خاطر است که وزنه اتصالم به دنیا باز هم نامتعادل شده، لنگ می­زند... شاید به این خاطر است که این شهر برایم کوچک است، شاید به خاطر بغضی است که در گلویم جا مانده یا حتی به خاطر گچ پایم که نمی­گذارد راحت راه بروم، بدوم و خالی شوم...

می­دانی، مغزم بند نمی­شود، می­پرد و راحتم نمی­گذارد! صداها اذیتم می­کنند، شهر شلوغ است، نگاه­ها سنگین...

شاید بهتر است بگویم که من عوض نشده­ام، من فقط کمی پیچیده­تر شده­ام. حالا دیگر درونم را به راحتی نمی­توان دید، حالا دیگر نگاهم را به راحتی نمی­شود خواند... شاید هم این­گونه نیست! اما عادت کرده­ام درونم را با خنده­های بی­خودی و با شلوغی­های حرکاتم بپوشانم، این­گونه بهتر است... باید گوشه­ای امن بسازیم درون خودمان، احساسمان بهتر است از حصار "من" خارج نشود... می­دانی، زبان عقل برای همه یکسان است، اما زبان احساس نه!

 

پی­نوشت: محسن نامجو هنوز چه بیهوده می­خواند: "ای گنج نوش­دارو بر خستگان گذر کن/ مرهم به دست و ما را مجروح می­گذاری"... کدام گنج نوش­دارو محسن جان؟ به قولی، تو هم دلت خوش است!