عوض شدهام، آنقدر که کمکم از خودم میترسم... این را زمانی بیشتر میفهمم که با دوستانی که منِ قبلی را بهتر میشناختند، حرف میزنم! آنها تعجب میکنند از این منِ جدید که انگار خیلی از آن عقلانیت همیشگیاش فاصله گرفته، من تعجب میکنم از تعجب آنها! مسئله این است که من همانم که همیشه بودهام، منِ "شناساگر" نمیتواند عوض شود، اگر عوض شود دیگر نمیتوان از "من" حرف زد... قلبم تند میزند، یعنی چه میخواهد بگوید؟! او من قبلی را خوب میشناخت، من جدید انگار غریبه است!
آرام نمیگیرم، روی زمین بند نمیشوم، درس نمیخوانم، عاقل نیستم، زیاد میخندم، بلند حرف میزنم، تو دانشگاه وسط راهرو با پای گچ گرفته روی زمین مینشینم... من به خاطر یک آهنگ گریه میکنم، به خاطر یک شکلات میخندم... من کمی دیوانهام، کمی کمتر عاقل... من بیست سالهام اما انگار زود بزرگ شدهام، انگار زود رسیدهام به آخر دنیا... من اعتماد کردهام و خیانت دیدهام، من خیانت هم کردهام... من عاشق شدهام، تنها ماندهام... من عاشق شدهام، عاشق ماندهام... من...
بس است دیگر، من همانم که بودم! به خاطر خدا من را از خودم نترسان. میدانی، شاید فقط به این خاطر است که وزنه اتصالم به دنیا باز هم نامتعادل شده، لنگ میزند... شاید به این خاطر است که این شهر برایم کوچک است، شاید به خاطر بغضی است که در گلویم جا مانده یا حتی به خاطر گچ پایم که نمیگذارد راحت راه بروم، بدوم و خالی شوم...
میدانی، مغزم بند نمیشود، میپرد و راحتم نمیگذارد! صداها اذیتم میکنند، شهر شلوغ است، نگاهها سنگین...
شاید بهتر است بگویم که من عوض نشدهام، من فقط کمی پیچیدهتر شدهام. حالا دیگر درونم را به راحتی نمیتوان دید، حالا دیگر نگاهم را به راحتی نمیشود خواند... شاید هم اینگونه نیست! اما عادت کردهام درونم را با خندههای بیخودی و با شلوغیهای حرکاتم بپوشانم، اینگونه بهتر است... باید گوشهای امن بسازیم درون خودمان، احساسمان بهتر است از حصار "من" خارج نشود... میدانی، زبان عقل برای همه یکسان است، اما زبان احساس نه!
پینوشت: محسن نامجو هنوز چه بیهوده میخواند: "ای گنج نوشدارو بر خستگان گذر کن/ مرهم به دست و ما را مجروح میگذاری"... کدام گنج نوشدارو محسن جان؟ به قولی، تو هم دلت خوش است!


