شنبه 18 خرداد ماه سال 1387

*

ماشین کند پیش می­رود و من چشمانم آن سوی اتوبان را می­جوید: پشت آموزشگاه زبان، پشت دفتر اسناد رسمی، خانه­ات را اما نمی­بینم... بی­اختیار باز هم بغضی گلویم را پر می­کند و احساسی در گلویم خفه می­شود که ای کاش... نمی­گویم ای کاش می­ماندی که آنچه گذشت برای هردویمان بهترین بود؛ نمی­گویم ای کاش برگردی که می­دانم من دیگر برنخواهم گشت... بیهوده است شاید، اما گاهی دلتنگ می­شوم برای یک احساس قدیمی و ته­کشیده و وقتی می­خوانم از تو که شکسته­ای از روی ظرافت –و واقعا نمی­دانم، می­دانی چیست آیا؟- بی­قرار می­شوم که همین حالا زنگ بزنم و بگویم... نمی­دانم چه باید بگویم...

 

**

 با تلفن حرف می­زدم که صدای چرخیدن کلیدش در قفل آمد. بلند شدم و دو قدمی لنگان به سمتش رفتم، مثل همیشه رویش را سه بار بوسیدم... او هم دارد می­رود و خدا می­داند که چقدر برایش دلتنگ خواهم شد. سال دیگر و سال­های بعدش چند نفر دیگر خواهند رفت؟ دوستی (؟) می­گفت زندگی در ایران مثل زندگی در اقامتگاه­های اجباری و پناهندگی شده: هر روز یک نفر می­رود یک سمت دیگر دنیا...

 

مثل همیشه کم حرف زد، مثل همیشه دلم تنگ شد برای حرف زدن با او که مرا می­فهمد، که او را می­فهمم...

 

بچه می­شوم مثل بچگی­هایمان:

- پایم را ببین! گچ گرفته­ام...

- خم می­شود (که من همیشه به اندازه قد خودم از او کوتاه­تر بوده­ام) و گونه­ام را می­بوسد...

 

بارها فکر کرده­ام که من برایش آن­قدر عزیز و مهم نیستم که او برای من... اما فرقی نمی­کند... او از آن آدم­هایی است که هیچ­کس نمی­شناسد و هیچ­کس نمی­فهمد... او چیزی بیش از من و شماست... و من برای این تفاوتِ هرچند نامحسوسش چقدر نگران می­شوم. ما نمی­بینیم تفاوتش را، اما می­دانم که او چیزهایی می­بیند که ما نمی­توانیم و می­شکند... می­شکند و ما نمی­شنویم صدای شکستنش را...

 

می­خندم به کودکی­مان... به روزی که آن­قدر از تو خون گرفتند که دیگر جایی نبود برای یک سوزن دیگر و من بغض کرده بودم آن سوی شیشه... به روزی که نه من می­دانستم، نه تو که دکترها شک برده بودند به خون دماغت­هایت که بند نمی­آمد و به صورتت که زرد شده بود... یادت می­آید پله­ها را دویدیم تا در درمانگاه؟ پرسش کودکانه­ات را به خاطر داری؟

 

حتی اگر هیچ­کدام را هم به خاطر نیاوری، برای من تو همیشه همان برادری هستی که خواهر نداشته­اش بوده­ام... سفرت سلامت!