*
ماشین کند پیش میرود و من چشمانم آن سوی اتوبان را میجوید: پشت آموزشگاه زبان، پشت دفتر اسناد رسمی، خانهات را اما نمیبینم... بیاختیار باز هم بغضی گلویم را پر میکند و احساسی در گلویم خفه میشود که ای کاش... نمیگویم ای کاش میماندی که آنچه گذشت برای هردویمان بهترین بود؛ نمیگویم ای کاش برگردی که میدانم من دیگر برنخواهم گشت... بیهوده است شاید، اما گاهی دلتنگ میشوم برای یک احساس قدیمی و تهکشیده و وقتی میخوانم از تو که شکستهای از روی ظرافت –و واقعا نمیدانم، میدانی چیست آیا؟- بیقرار میشوم که همین حالا زنگ بزنم و بگویم... نمیدانم چه باید بگویم...
**
با تلفن حرف میزدم که صدای چرخیدن کلیدش در قفل آمد. بلند شدم و دو قدمی لنگان به سمتش رفتم، مثل همیشه رویش را سه بار بوسیدم... او هم دارد میرود و خدا میداند که چقدر برایش دلتنگ خواهم شد. سال دیگر و سالهای بعدش چند نفر دیگر خواهند رفت؟ دوستی (؟) میگفت زندگی در ایران مثل زندگی در اقامتگاههای اجباری و پناهندگی شده: هر روز یک نفر میرود یک سمت دیگر دنیا...
مثل همیشه کم حرف زد، مثل همیشه دلم تنگ شد برای حرف زدن با او که مرا میفهمد، که او را میفهمم...
بچه میشوم مثل بچگیهایمان:
- پایم را ببین! گچ گرفتهام...
- خم میشود (که من همیشه به اندازه قد خودم از او کوتاهتر بودهام) و گونهام را میبوسد...
بارها فکر کردهام که من برایش آنقدر عزیز و مهم نیستم که او برای من... اما فرقی نمیکند... او از آن آدمهایی است که هیچکس نمیشناسد و هیچکس نمیفهمد... او چیزی بیش از من و شماست... و من برای این تفاوتِ هرچند نامحسوسش چقدر نگران میشوم. ما نمیبینیم تفاوتش را، اما میدانم که او چیزهایی میبیند که ما نمیتوانیم و میشکند... میشکند و ما نمیشنویم صدای شکستنش را...
میخندم به کودکیمان... به روزی که آنقدر از تو خون گرفتند که دیگر جایی نبود برای یک سوزن دیگر و من بغض کرده بودم آن سوی شیشه... به روزی که نه من میدانستم، نه تو که دکترها شک برده بودند به خون دماغتهایت که بند نمیآمد و به صورتت که زرد شده بود... یادت میآید پلهها را دویدیم تا در درمانگاه؟ پرسش کودکانهات را به خاطر داری؟
حتی اگر هیچکدام را هم به خاطر نیاوری، برای من تو همیشه همان برادری هستی که خواهر نداشتهاش بودهام... سفرت سلامت!


