پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387

پایت که در گچ باشد، روزمرگی به طرز ناجوان­مردانه­ای پررنگ­تر می­شود: نه کافه می­توانی بروی، نه دلت که گرفت می­توانی خیابان ولی­عصر را رو به بالا و پایین گز کنی... پایت که در گچ باشد، به طرز احمقانه­ای تنها کاری که از دست و پایت برمی­آید درس خواندن است و درس خواندن... و انگار پایت که در گچ باشد، امیدی به نمرات این ترم می­توان داشت، شاید.

امسال برای تابستان شوقی ندارم، نمی­دانم چرا... شاید چون سال­های قبل آنقدر برنامه ریختم و به هیچ یک نرسیدم که می­دانم امسال هم همان است که بود...

...

همین آخرین روزهای خرداد بود پارسال، به خاطر داری؟ به خاطر داری که بی­خوابی و گرما چگونه کلافه­ام کرده بود؟ احساس می­کنم سال­ها با آن روز فاصله دارم؛ سال­ها بزرگ شده­ام، چنانکه دیگر نه تو مرا می­­شناسی و نه من تو را...