چهارشنبه 15 خرداد ماه سال 1387

از صبح نشسته­ام اینجا اما نمی­توانم بنویسم... جرقه­ای در ذهنم زده شد اما دیر نپایید که به واژه­اش درآورم... این روزها تبدیل شده­ام به ماشین نشخوار کتاب درسی... خودم هم که می‌دانم نمرات این ترم چیزی بهتر از ترم قبل نخواهد داشت... قلم من به حقوقی نوشتن نمی‌رود و این همان چیزی است که اساتید می‌خواهند؛ ذهن من محدود نمی‌شود به قانون مدنی و استدلال‌های دکتر کاتوزیان و هر از گاهی از دستم در می‌رود و استدلالکی هم از خودم می‌نویسم که به کار نمره نمی‌آید... هنوز هم گاهی وسط راهرو می‌مانم که من اینجا چه می‌کنم؟ آخر اینجا کجا و راه آینده من کجا؟ بعد هم به خودم نهیب می‌زنم که راه آینده چه کشکی است؟  بزرگ شو و باور کن که آینده شوخی ندارد... که فرق نمی­کند رویایت چه باشد، باید کار کرد، پول درآورد و بعد هم در روزمرگی پول در آوردن -آن هم از رشته­ای که نمی­خواهی و از شغلی که عذابت می‌دهد- غرق شد و بعد هم همان مسیر زندگی دیگران... ول کن این فکرهای مسخره جهان‌وطنی و شهر جهانی و جهان بهتری که می‌توان ساخت... بزرگ شو و باور کن که تو درست وسط باتلاق افتاده­ای؛ بهتر است دست و پا نزنی، تقلا نکنی... به عبارتی: بمان، خفه شو، صدایت هم درنیاید که تو در این چارچوب تنگ جا نمی‌شوی... به درک که جا نمی‌شوی... خودت را کوچک‌تر کن، رژیم فکری بگیر، احمق شو... چه می‌دانم... اصلا غرق در روزمرگی شو که کمتر دردش را بفهمی... و آخرش هم من می­مانم و بغضی که گلویم را می‌فشارد و حقیقتی که برای بیست سالگی من بیش از حد تلخ است.