"با تو، این همون شهری نیست که من میشناسم؛ جاهایی میرم که هیچوقت نرفتم؛ از رازهایی حرف میزنم که هیچوقت با کسی نگفتم... با تو، جاهایی را میشناسم که پیشتر نمیشناختم؛ و جاهایی رو که میشناختم، بهتر..."
-بخشی از دیالوگها یا به عبارت بهتر مونولوگی از فیلم "شبهای روشن"
شبهای روشن از آن فیلمهایی است که شاید تماما در دیالوگهای آن خلاصه میشود، و این همان چیزی است که فیلمی را برای من به یاد ماندنی میسازد... شبهای روشن با آن صدای شفاف "چلو"، با آن حرفهای آشنایش، خاطرات زیادی را برای من تداعی میکند که شاید همان مفهوم "انتظار" است. اما این انتظار نه از نوع انتظاری است که رویا (شخصیت اول زن این فیلم) میکشد و پس از سه شب در روشنایی به پایان میرسد... شاید بیشتر شبیه به انتظار استاد ادبیات این فیلم است که پس از سه شب روشن، به تاریکی میانجامد.
چقدر تراژدی ساختن از خود لذتبخش است! چقدر نشستن اینجا، در همین چهاردیواری تکراری، در سکوت و خلوت خانه با پایی ورم کرده و پوشیده در گچ نمناک، تنهایی را بزرگتر و لذتبخشتر میکند... آخ، انگار باز هم کشیده میشوم سمت شکوه غم و رازگونگی تنهایی...


