شنبه 11 خرداد ماه سال 1387

شبهای روشن به کارگردانی فرزاد مؤتمن "با تو، این همون شهری نیست که من می­شناسم؛ جاهایی می­رم که هیچ­وقت نرفتم؛ از رازهایی حرف می­زنم که هیچ­وقت با کسی نگفتم... با تو، جاهایی را می­شناسم که پیشتر نمی­شناختم؛ و جاهایی رو که می­شناختم، بهتر..."

 

-بخشی از دیالوگ­ها یا به عبارت بهتر مونولوگی از فیلم "شب­های روشن"

 

شب­های روشن از آن فیلم­هایی است که شاید تماما در دیالوگ­­های آن خلاصه می­شود، و این همان چیزی است که فیلمی را برای من به یاد ماندنی می­سازد... شب­های روشن با آن صدای شفاف "چلو"، با آن حرف­های آشنایش، خاطرات زیادی را برای من تداعی می­کند که شاید همان مفهوم "انتظار" است. اما این انتظار نه از نوع انتظاری است که رویا (شخصیت اول زن این فیلم) می­کشد و پس از سه شب در روشنایی به پایان می­رسد... شاید بیشتر شبیه به انتظار استاد ادبیات این فیلم است که پس از سه شب روشن، به تاریکی می­انجامد.

چقدر تراژدی ساختن از خود لذت­بخش است! چقدر نشستن اینجا، در همین چهاردیواری تکراری، در سکوت و خلوت خانه با پایی ورم کرده و پوشیده در گچ نمناک، تنهایی را بزرگ­تر و لذت­بخش­تر می­کند... آخ، انگار باز هم کشیده می­شوم سمت شکوه غم و رازگونگی تنهایی...