توی سلف چای و نان پنیر میخوردم که دانشجویی از من خواست پرسشنامهای را پر کنم... سن، جنس، وضعیت تاهل... و بعد رسیدم به گزینههایی که میپرسیدند در زندگی چه مشکلی دارم: اقتصادی؟ خانوادگی؟ تحصیلی؟... و موارد بیشتر اگر میخواهید چیزی اضافه کنید... خیره به گزینهها ماندم و در قسمت توضیحات نوشتم: هیچ مشکلی! پشت صفحه: در یک ماه اخیر احساس تنهایی کردهاید؟ افسرده بودهاید؟ احساس ناتوانی داشتهاید؟ تصمیم به خودکشی گرفتهاید؟ خسته بودهام، ناتوان شدهام اما حتما برای هرکدام باید دلیلی داشت از آن نوعی که آن طرف صفحه نوشته؛ دلیلی که من ندارم!
من به راستی هیچ مشکلی ندارم... من فقط گاه دلتنگ میشوم برای حضورت، برای حضورش... من فقط گاه جای نمیگیرم در قالب چارچوب تعریف شده این اجتماع و گاه به خشم میآیم از انسانیتی که این روزها کمرنگ شده... این روزها؟ من روزهایی به غیر از این را به خاطر ندارم، شاید انسانیت از آغاز کمرنگ بوده...
من... میدانید... باید اعتراف کنم که همیشه شاد بودن هم خسته کننده است؛ مشکل نداشتن هم خودش نوعی مشکل است...
آخ! باز هم دارد میزند به سرم... باز هم هوس رفتن به بلندترین نقطه شهر و تماشای سوسوی چراغهای آن پایین دارد بیقرارم میکند... این روزها زیاد فکر میکنم به تمام حرفهایی که نزدیم و جاهایی از همین شهر که میخواستم نشانت دهم، اما نشد... تو یا دیگری، بهانه بودید... بهانه من برای قسمت کردن شادیهای کوچکم، برای آرام کردن روح بیقرار خودم که گاه آنقدر بالا میپرد که به دیگریای احتیاج دارد تا پاییناش کشد و روی زمین بندش کند... تو میتوانستی وزنه اتصال من به دنیای واقعی باشی... اما... نمیدانم، شاید سرت چرخ خورد، شاید پایت لغزید، شاید تو آن دیگری نبودی...


