سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387

توی سلف چای و نان پنیر می­خوردم که دانشجویی از من خواست پرسش­نامه­ای را پر کنم... سن، جنس، وضعیت تاهل... و بعد رسیدم به گزینه­هایی که می­پرسیدند در زندگی چه مشکلی دارم: اقتصادی؟ خانوادگی؟ تحصیلی؟... و موارد بیشتر اگر می­خواهید چیزی اضافه کنید... خیره به گزینه­ها ماندم و در قسمت توضیحات نوشتم: هیچ مشکلی! پشت صفحه: در یک ماه اخیر احساس تنهایی کرده­اید؟ افسرده بوده­اید؟ احساس ناتوانی داشته­اید؟ تصمیم به خودکشی گرفته­اید؟ خسته بوده­ام، ناتوان شده­ام اما حتما برای هرکدام باید دلیلی داشت از آن نوعی که آن طرف صفحه نوشته؛ دلیلی که من ندارم!

من به راستی هیچ مشکلی ندارم... من فقط گاه دلتنگ می­شوم برای حضورت، برای حضورش... من فقط گاه جای نمی­گیرم در قالب چارچوب تعریف شده این اجتماع و گاه به خشم می­آیم از انسانیتی که این روزها کمرنگ شده... این روزها؟ من روزهایی به غیر از این را به خاطر ندارم، شاید انسانیت از آغاز کمرنگ بوده...

من... می­دانید... باید اعتراف کنم که همیشه شاد بودن هم خسته کننده است؛ مشکل نداشتن هم خودش نوعی مشکل است...

آخ! باز هم دارد می­زند به سرم... باز هم هوس رفتن به بلندترین نقطه شهر و تماشای سوسوی چراغ­های آن پایین دارد بی­قرارم می­کند... این روزها زیاد فکر می­کنم به تمام حرف­هایی که نزدیم و جاهایی از همین شهر که می­خواستم نشانت دهم، اما نشد... تو یا دیگری، بهانه بودید... بهانه من برای قسمت کردن شادی­های کوچکم، برای آرام کردن روح بی­قرار خودم که گاه آن­قدر بالا می­پرد که به دیگری­ای احتیاج دارد تا پایین­اش کشد و روی زمین بندش کند... تو می­توانستی وزنه اتصال من به دنیای واقعی باشی... اما... نمی­دانم، شاید سرت چرخ خورد، شاید پایت لغزید، شاید تو آن دیگری نبودی...