یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387

این روزها باز هم شده‌ام یک بچه پنج ساله که انرژی‌اش زیاد آمده و بیش از حد بالا و پایین می‌پرد. من یا واقعا به اندازه کافی تلاش نمی‌کنم که عوض شوم یا واقعا نمی‌توانم عوض شوم... وای، گلناز! به خاطر خدا! بیست ساله شده‌ای! کمی هم شبیه بیست ساله‌ها باش! شیرین می‌گوید گاهی آن‌قدر شیطنت از چشم‌هایت بیرون می‌جهد که احساس می‌کنم درونت آتش گرفته! باید عوض شوم... باید آرام‌تر غذا بخورم، آرام‌تر و کم‌تر حرف بزنم و شاید خودم باشم اما در نوعی دیگر! نمی‌دانم، این مسئله، هرچند ساده به نظر آید،‌ این روزها زیاد ذهنم را مشغول کرده... آخر من کی هستم؟

روزمرگی و شتاب گذر روزها هم فکر را نابود می‌کند، هم احساس را! این دو هم که نباشد، نوشتن بی‌معناست...

فیلم و کتاب و موسیقی‌هایم هم که ته کشیده‌اند...

 

پی‌نوشت: می‌دانم، خوب می‌دانم که این همان راه کجی است که نباید در آن پا گذاشت، اما...