جمعه 31 خرداد ماه سال 1387

داشتم فکر می­کردم که تو این دانشگاه هیچی هم که یاد نگیریم، یه کار سخت بهمون یاد می­دن، اون هم اینکه چه جوری نگاه کنیم که بتونیم فقط نوک دماغون رو ببینیم و نه حتی یک سانت اون­ورتر! قبول کنید که در نوع خودش کار سختیه! حالا خوشا به سعادت اونهایی که دماغشون یک کم درازتره!

پی­نوشت: منظورم بیشتر اساتید حقوق خصوصی بود!

پی­پی­نوشت: دارم تبدیل می­شم به دستگاه نشخوار قانون مدنی!

چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

اسپرسو دیگر اثر نمی­کند؟

باشد، دوبل اسپرسو می‌نوشیم!

 

اولترا لایت دیگر جواب نمی‌دهد؟

اشکال ندارد، لایت می‌کشیم...

 

ایندرال دیگر آرام نمی‌‌کند؟

قبول، از این به بعد دیازپام می‌خوریم...

 

اعتیاد حضور تو اما،

مخدر قوی‌‌تری ندارد...

 

پس چرا ترکم می‌دهی؟

 

پی‌نوشت: عجیب است! وقتی این به ذهنم آمد، هیچ مخاطبی نداشت، مخاطبی ندارد... خوشبختانه یا متاسفانه دلتنگ حضور هیچ‌کس نیستم که برایش بنویسم... اما انگار گاهی بی‌مخاطب هم می‌توان نوشت.

یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

پوزخندی کنار لب­هایم خشک شده! می­اندیشم عشق توهم خطرناکی است، اگر عاشقیت همین معنا را دارد که شما برایم رقم زده­اید! و انکار نمی­کنم که خود نیز تصویری نه چندان زیبا از عشق ورزیدن برای تو و دیگری رقم زده­ام!

می­دانی، به تو دیگر نمی­اندیشم... انگار برای داستان تو نمی­توانم دیو خوبی باشم!

اما من تصویری از عاشقیت را جایی روی زمینی به گردی سیاره شازده کوچولو، در بلندترین نقظه شهر، زیر مهتابی که از میان شاخه­ها سرک می­کشید مخدوش کرده­ام... من هنوز به آن تصویر مخدوش می­اندیشم! ( هنوز هم می­اندیشم بخشیده است آیا؟)

تو و باور من به صداقت احساس قدیمی­مان امروز  برایم ویران شد، تمام شد... به همین سادگی!

   1      2      3      4    >>