همه چیز از یک شوخی شروع شد و بعد حرف نزدن به نظرم جالب آمد و تا چند ساعتی به بازی ادامه دادم. وقتی حرف نمیزنی، وقتی صدای خودت را نمیشنوی، وقتی فکرهایت در همان مرحله "فکریت" میماند کمکم محیط اطراف نیز رنگ میبازد. نمیدانم انگار درونت پررنگتر و محسوستر میشود و صداها، رنگها و واژهها را هالهای فرا میگیرد... هر چه هست آن لحظات "من" را بیشتر میتوانستم حس کنم، بیشتر میتوانستم مرکز جهان باشم...
**
ساعت یازده و ربع گفت که زنگ میزند و من تمام ثانیهها را تا دوازده و نیم در مرور تراژدی تنهاییام گذراندم... بیدار مانده بودم که مطمئن شوم تماس نمیگیرد، که اندوهم را از پس صدایم نشنیده، که تنهایم... زنگ زد و من مجبور شدم اعتراف کنم که هنوز هم دوست دارم خودم را قهرمان تراژدیام ببینم. راست میگوید، امثال من و او در شرمندگی زندگیهای خوب و آراممان به دنبال ذرهای از سختی و اندوه میگردیم تا درامی عظیم بر پا کنیم و دیدن اندوه دیگران، پیش خودمان حداقل، شرمندهمان نکند.
***
"حرف بسیاری لحظهها برای پوشاندن است و نه برای آشکار کردن که از زاویه همان پنهان و پوشه است که تو در میتوانی بیابی تنهایی درونی را که غوغا و آشوب بیداد میکنددر آن، و تو..."
سلوک، صفحه 183، محمود دولت آبادی
****
این عکس را شیرین در همان ساعتهای سکوت از من گرفت... آن لحظه زندگی به طرز عجیبی در سکوت، منظره شلوغ خیابان ایران زمین، باد خنکی که صورتم را نوازش میداد و در من جریان داشت.



