جمعه 30 فروردین ماه سال 1387

*من و پنجره ای که آن سویش زندگی جریان داشت

همه چیز از یک شوخی شروع شد و بعد حرف نزدن به نظرم جالب آمد و تا چند ساعتی به بازی ادامه دادم. وقتی حرف نمی­زنی، وقتی صدای خودت را نمی­شنوی، وقتی فکرهایت در همان مرحله "فکریت" می­ماند کم­کم محیط اطراف نیز رنگ می­بازد. نمی­دانم انگار درونت پررنگ­تر و محسو­س­تر می­شود و صداها، رنگ­ها و واژه­ها را هاله­ای فرا می­گیرد... هر چه هست آن لحظات "من" را بیشتر می­توانستم حس کنم، بیشتر می­توانستم مرکز جهان باشم...

 

**

ساعت یازده و ربع گفت که زنگ می­زند و من تمام ثانیه­ها را تا دوازده و نیم در مرور تراژدی تنهایی­ام گذراندم... بیدار مانده بودم که مطمئن شوم تماس نمی­گیرد، که اندوهم را از پس صدایم نشنیده، که تنهایم... زنگ زد و من مجبور شدم اعتراف کنم که هنوز هم دوست دارم خودم را قهرمان تراژدی­ام ببینم. راست می­گوید، امثال من و او در شرمندگی زندگی­های خوب و آراممان به دنبال ذره­ای از سختی و اندوه می­گردیم تا درامی عظیم بر پا کنیم و دیدن اندوه دیگران، پیش خودمان حداقل، شرمند­ه­­مان نکند.

 

***

"حرف بسیاری لحظه­ها برای پوشاندن است و نه برای آشکار کردن که از زاویه همان پنهان و پوشه است که تو در می­توانی بیابی تنهایی درونی را که غوغا و آشوب بیداد می­کنددر آن، و تو..."

 

سلوک، صفحه 183، محمود دولت آبادی

 

****

این عکس را شیرین در همان ساعت­های سکوت از من گرفت... آن لحظه زندگی به طرز عجیبی در سکوت، منظره شلوغ خیابان ایران زمین، باد خنکی که صورتم را نوازش می­داد و در من جریان داشت.

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387

دلم گرفته، اما نمی­دانم از چه... نه دروغ گفتم، خوب هم می­دانم چرا. می­دانید، اشتباهاتمان، هر چقدر هم که فرار کنیم، بالاخره جایی یقه­مان را می­گیرند: وقتی تنها نشسته­ای و موسیقی گوش می­دهی، پشت فرمان، میان گام­هایت در بلوار آشنای کشاورز، سر کلاس وقتی به تبریزی­های آن سوی پنجره خیره شده­ای... وقتی اشتباهاتم را به یاد می­آورم، گاهی می­اندیشم من فقط یک بار فرصت داشته­ام که "انسان" باشم... گمانم این فرصت را از پس همان نخستین لغزش، از خود گرفتم.

نوشتنم نمی­آید، بهتر است بروم... باید به واژه­ها اعتماد کرد، حتی وقتی نمی­آیند.

 

پی­نوشت: نقدی داشتم بر حرکت­های فمینیستی اخیر. اول اینکه من که هستم که بخواهم نقد کنم؟ دوم اینکه گفتند ننویسی بهتر است، سوم اینکه وقتش را ندارم. همین‌جوری پیش بروم، از این به بعد فقط عنوان اید‌ه‌هایم را می‌نویسم؛ نوشتارش فرصت می‌خواهد، همانی که من همیشه کم می‌آورم.

پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387

ویتگنشتاین هرچقدر که دلش می­خواهد بگوید که اگر چیزی را نمی­توان به زبان آورد پس آن چیز وجود ندارد؛ به گمان من بعضی چیزها را نمی­توان گفت یا نوشت. اصلا می­دانید، حتی اگر بتوانی در قالب همین کلمات محدود هم بگنجانی، مخدوشش کرده­ای؛ درست همان لحظه که به واژه­اش تبدیل می­کنی، انگار از بینش برده­ای. از آن لحظه به بعد آن احساس، آن فکر، سوژه­ای خواهد بود برای برداشت­های شخصی، برای سوتفاهم­ها، برای نفهمیدن­ها…

می­دانم، خوب می­دانم که با سکوتم، با نگاه خیره­ام در عمیق سیاه چشمت همه را گفته­ام اما این حس عجیب بی­تابی برای نوشتن را چه کنم؟

   1      2      3    >>