چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

 گل­دوزی

 

                    Spring Blossom by Adrian Collin Doyle

 

 

گوشه پارچه­ای برفی رنگ

شاخه­ها سبز شدند

روی هر شاخه، گلی می­روید

مادرم مثل بهار

گوشه پارچه، گل می­سازد

و نخ گلدوزی

شیره خام گیاهی است که در ساقه گلها جاری­ست

خواهرم توی حیاط

دوست دارد که گل از شاخه بچیند، اما

                                               گنجشکی

خواب گل می­بیند

ذهن گنجشک پر از عطر گل است

روی دیوار حیاط

گربه­ای آمد و گل پرپر شد

 

***

 

مادرم مثل بهار

گوشه پارچه، گل می­سازد

نخ گل­دوزی او کوتاه است

مادرم می­ترسد

غنچه­ها وا نشوند!...

                                عمران صلاحی

 

 

 

بهارتان به سادگی همین شعر، به پاکی همین احساس ناب فرخنده باد.

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386

     

 

از میدان همیشه شلوغ ونک که رد می­شدم، مثل همیشه سرم پایین، غرق در افکار خودم، چیزی رشته دلتنگی­ام را پاره کرد... صدای آکاردئون می­آمد. سرم را که بالا گرفتم، چند قدم مانده به گل­فروش­ها، کمی آن­ور­تر، جایی که قبلا دستفروشی مجله­های رنگی می فروخت، جوانی در تاریکی شلوغ خیابان ایستاده  و قطعه­ معروف فیلم پاپیون را می­نواخت. دختری راهش را کج کرد، ایستاد و پولی در جعبه ساز کنارش گذاشت. صدای سازش خواه­ناخواه عبور تمام عابران را به تاخیر می­انداخت. قدمهایم را کند کردم، کمی خم شدم و پولی در جعبه­اش انداختم. نگاهم به اسکناس­های پراکنده خیره ماند، شرمنده بودم... شرمنده از او که این چنین حقیر شده بود، شرمنده از اینکه با پول بی­ارزشی که برایش گذاشتم بیش از پیش تحقیرش می­کردم... چند قدم که دور شدم فکری گامهایم را سست کرد. دوست داشتم برمی­گشتم و دعوتش می­کردم به کافه­ای خلوت همان نزدیکی تا قهوه­ای با هم می­خوردیم و داستان زندگی­اش را برایم تعریف می­کرد... همه ما داستانی داریم، او نیز بی­شک. اما دور شدم. افسوس، من هیچ­گاه جسارت نداشتم آن چیزی باشم که حقیقتا می­خواهم!

حالا پشیمانم که چرا پول بیشتری به او ندادم و از این پشیمانی بر خود خشم می­گیرم... می­اندیشم چقدر باید به او داد تا جبران سرنوشتی باشد که این جامعه از او گرفته، تا جبران استعداد به هدر رفته و جوانی سرکوب شده­اش باشد... به راستی چقدر باید به او داد؟

 

پی­نوشت: پبدا کردن عنوان کار آسانی نبود... عنوان ندارد، عنوانش را شما بگویید.

یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

روزهای آخر سال چه عجله­ای برای گذشتن دارند نمی­دانم. زمین انگار با سرعت بیشتری دارد می­چرخد، پلک بر هم می­زنی ساعت 5:30 شده و نمی­دانم چرا از ساعت 5، 5:30 انقدر بدم می­آید. نوعی حس انتظار را برایم تداعی می­کند. زمان بی­زمانی است. نه درست و حسابی روز است، نه هنوز شب شده... چراغ هم که روشن می­کنی، احساس می­کنی خورشید دستت انداخته... خلاصه اینکه این ساعتها گیج می­شوم، کاری نمی­توانم بکنم...

چرخ دنده­های زندگی­ام بدجور گیر کرده، همه چیز کند پیش می­رود. شاید به قول میلان کوندرا آهستگی است که لحظات را ماندگارتر می­کند. مشکل دقیقا همین جاست. این لحظات آنقدر ماندگار می­شوند که شیره جانت را می­کشند یا به عبارتی جانت بالا می­آید تا بگذرند. نه، اشتباه نکنید، پارادوکسی در کار نیست. اینکه گفتم روزها زود می­گذرند یک مسئله است و دیر گذشتن لحظه­ها یک مسئله دیگر. دقیقا به این معنا که خیلی راحت بیست و شش اسفند می­شود بیست و هفتم اما روزمرگی من خیلی آهسته پیش می­رود. ساعت یازده خیلی سریع می­شود دوازده اما عادت قهوه خوردن آن ساعت صبح یا نشستن سر کلاس آیین دادرسی چنان ته نشین می­شود که انگار تلاشی ستودنی و قابل تحسین اما مذبوحانه برای جاودانه کردن وجود، حضور یا هر چیز مسخره دیگر خودش دارد. یاوه می­گویم، نه؟ اصلا می­دانید من جنبه تعطیلات ندارم... حقم است ساعت هفت صبح پرت شوم دانشگاه و ساعت هشت شب در هیبت یک جسد برگردم خانه... تعطیل که می­شوم، می­زند به سرم... گِل بگیرند در این دانشگاه را که کتابخانه­اش تا هفده فروردین تعطیل است. نه، اشتباه نکنید، لاف بچه درس­خوان بودن نمی­زنم و پز نمی­آیم که آی مردم من دانشگاه می­روم...  من فقط یک راه فرار بلدم، آن هم خراب شده­ای است که به نظرم اصطلاح مودبانه­ترش می­شود دانشگاه. همین! 

 

   1      2      3      4    >>