
از میدان همیشه شلوغ ونک که رد میشدم، مثل همیشه سرم پایین، غرق در افکار خودم، چیزی رشته دلتنگیام را پاره کرد... صدای آکاردئون میآمد. سرم را که بالا گرفتم، چند قدم مانده به گلفروشها، کمی آنورتر، جایی که قبلا دستفروشی مجلههای رنگی می فروخت، جوانی در تاریکی شلوغ خیابان ایستاده و قطعه معروف فیلم پاپیون را مینواخت. دختری راهش را کج کرد، ایستاد و پولی در جعبه ساز کنارش گذاشت. صدای سازش خواهناخواه عبور تمام عابران را به تاخیر میانداخت. قدمهایم را کند کردم، کمی خم شدم و پولی در جعبهاش انداختم. نگاهم به اسکناسهای پراکنده خیره ماند، شرمنده بودم... شرمنده از او که این چنین حقیر شده بود، شرمنده از اینکه با پول بیارزشی که برایش گذاشتم بیش از پیش تحقیرش میکردم... چند قدم که دور شدم فکری گامهایم را سست کرد. دوست داشتم برمیگشتم و دعوتش میکردم به کافهای خلوت همان نزدیکی تا قهوهای با هم میخوردیم و داستان زندگیاش را برایم تعریف میکرد... همه ما داستانی داریم، او نیز بیشک. اما دور شدم. افسوس، من هیچگاه جسارت نداشتم آن چیزی باشم که حقیقتا میخواهم!
حالا پشیمانم که چرا پول بیشتری به او ندادم و از این پشیمانی بر خود خشم میگیرم... میاندیشم چقدر باید به او داد تا جبران سرنوشتی باشد که این جامعه از او گرفته، تا جبران استعداد به هدر رفته و جوانی سرکوب شدهاش باشد... به راستی چقدر باید به او داد؟
پینوشت: پبدا کردن عنوان کار آسانی نبود... عنوان ندارد، عنوانش را شما بگویید.