
سرد و نمناک، درست مثل آسمان صبح ابری پنجشنبه، آرام آرام میخزد در لایههای درونی پوستم، کش و قوس میآید و جا خوش میکند. دلتنگی را میگویم، همین که از میان صفحات کتاب سرک میکشد و حواسم را پرت میکند. این حس و این آسمان تمام روزم را به تعویق میاندازد و انگار بزرگترین رسالت امروز فقط خیره شدن به ابری آسمان و خاکستری دیوارهای روبروی پنجرهام است. ساعت ده به یازده میپیوندد و یازده به نیمه روز و من همچنان نشستهام در پی واژههایی که نمیآیند و احساسی که رسوب کرده است میان ساعتهای دلتنگی...
پینوشت: عنوان عکس سایه زمان است. نمیتوانم ربطش را با این نوشته توضیح دهم اما با احساس من میخواند.
۸۶/۱۱/۱۱
هر چه میخوانم فایده ندارد، دیگر نمیکشم... باز هم نیمه شب و قهوه کلمبیایی: تلخِ تلخ! درست مثل زندگی... طعم زندگی میدهد: به همان تلخی. هذیان میگویم؟ -نه.
صدای موبایل در گوشم میپیچد، نگاه میکنم هیچ نخواندهام و انگار دیگر برایم فرقی نمیکند. کیفم را برمیدارم خالی خالی است اما نمیدانم چرا این را برمیدارم... نه! برای بار هزارم کیف شهرزاد نارنجی است، کیف من خاکستری! شهرزاد... شهزراد، چرا این چند وقت حواسم به شهرزاد نبود؟
تند میرانم، عصبانیام، عصبانی اما نمیدانم از چه... این پارک پرواز که گفتی کجاست؟ باید بروم، بعد از امتحانات، اصلا همین سهشنبه میروم بعد از امتحان... میگوید آنجا میشود فریاد زد. مدتهاست دنبال جایی میگردم که فریاد بزنم، اما برای چه؟ عصبانیام...
میرسم دانشگاه، بچهها از چیزهایی حرف میزنند که به نظر من حتی آشنا هم نمیآید، میترسم اما نه آنقدر که باید، فقط عصبانیام، عصبانی...
برگه را میدهم آبی آبی... اما آن چیزی نیست که بشود با آن نمره گرفت. نگرانم اما نه آنقدر که عصبانیتم را بپوشاند... سوار ماشین میشوم و پایم را روی پدال گاز فشار میدهم... دیگر حتی سرعت را هم احساس نمیکنم.
عصبانیام... آری، از خودم، از تو، از همه آنچه که گذشت و میگذرد، از صدایت که نمیشنوم و لبخندت که نمیبینم. عصبانیام از این خندههای مهار نشده پوچ که عصاره پوچی درونم را به بیرون تف میکنند، از روزهایی که میگذرند و چیزی عوض نمیشود... عصبانیام از سنگینی خالی حضورت که با تنهایی من پر شده، از سهم سکوت و نگاههایی که تو باز جا گذاشتی... ای کاش فقط میتوانستم گریه کنم، گونههایم برافروخته میشود اما اشک در چشمم خشک میگردد، این روزها دیگر گریه هم دریغ میکند...


