سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386
اپیزود اول
کافه
چشمانم قرمز شده بی­شک و تو روبروی­ام نشسته­ای بی­منت و بی­دریغ چنان­که همواره بوده­ای و روایت می­کنی تلخی حقیقی آنچه را که بر من گذشت. سرم چرخ می­خورد میان خاطرات و می­لرزم: بعد از آن همه ایمان، می­دانی کفر یعنی چه؟ واژه "عشق" چه پست و بی­ارزش می­شود... هیچ نمی­گویی... من با خویشتنم تنها می­شوم، روی بر می­گردانم به خیابان تاریک و می­گویم: این شهر، این خیابان، این کافه نفرین شده است!
 
اپیزود دوم
خانه
خانه ما صبح شلوغ یک روز تعطیل را می­گذراند، زندگی به طرز عجیبی در این چهاردیواری بیست و یک ساله جریان دارد. هنوز در تردیدهای دیشب مانده­ام، انگار گریزی نیست جز شنیدن حقایق بیشتر و بیشتر: از این سوی بالکن به آن سو خیره می­شوم و باز به خاطر می­آورم... بخش دیگری از حقیقت این است که می­توان حقایق را باور نکرد اما نمی­توان آنها را تغییر داد. انگار همه چیز پیچیده­تر از آن است که به نظر می­آمد و من میان این همه حقیقت، این همه روایت و این همه تردید گم می­شوم. طعم حضورش را فراموش کرده­ام و این یعنی داروی زمان کم­کم اثر می­کند... درد ساکت می­شود، چرک خشک می­گردد اما زخم هم­چنان باقی است. تردید، تردید، تردید... آزارم می­دهد.
 
اپیزود سوم
اتوبان
زبانم نمی­چرخد تا بگویم: تردید کار خودش را کرد... گم کردن راه را بهانه می­کنم و این اتوبان­های پیچ در پیچ تلخی آنچه را که دیر یا زود باید بگویم به تعویق می­اندازد. دست­هایم سرد سرد است، من مدتهاست که مرده­ام، مرده من را می­خواهی چه کار؟ اگر نتوانم چه؟ اگر برنجی چه؟ این روزها به اندازه کافی دیگران را رنجانده­ام، نمی­خواهم تو بعدی باشی...
 
اپیزود چهارم
بالای مه
اینجا شبیه سیاره شازده کوچولوست، کمی بزرگتر... چرا این همه آدم اینجا ایستاده­اند؟ قرار بود فریاد کنیم تمام فریادهایمان را... تمام شد، گفتم... اما سبک نشدم... حالا رنجش تو که شاید پنهانش کردی روی دوشم سنگینی می­کند... ببخش... ببخش به خاطر تمام آنچه که نتوانستم باشم. ماه هلال شده، درست مثل گهواره و تمام شهر زیر پایمان: دوست دارم از تهران بروم. -کجا؟ -هر کجا، هر جا به جز این شهر... این بار تو می­گویی: این شهر نفرین شده است!
 
دستان ِ بسته­ام آزاد نبود تا هر چشم­انداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر ِ کامل و هر پَگاه ِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ِ دیگر را.
جمعه 12 بهمن ماه سال 1386

 

                Shadow of Time

 

 

سرد و نمناک، درست مثل آسمان صبح ابری پنج‌شنبه، آرام آرام می‌خزد در لایه‌های درونی پوستم، کش و قوس می‌آید و جا خوش می‌کند. دلتنگی را می‌گویم، همین که از میان صفحات کتاب سرک می‌کشد و حواسم را پرت می‌کند. این حس و این آسمان تمام روزم را به تعویق می‌اندازد و انگار بزرگترین رسالت امروز فقط خیره شدن به ابری آسمان و  خاکستری دیوارهای روبروی پنجره‌ام است. ساعت ده به یازده می‌پیوندد و یازده به نیمه روز و من همچنان نشسته‌ام در پی واژه‌هایی که نمی‌آیند و احساسی که رسوب کرده است میان ساعت‌های دلتنگی...

 

پی‌نوشت: عنوان عکس سایه زمان است. نمی‌توانم ربطش را با این نوشته توضیح دهم اما با احساس من می‌خواند.

 

۸۶/۱۱/۱۱

 

 

دوشنبه 8 بهمن ماه سال 1386

هر چه می‌خوانم فایده ندارد، دیگر نمی‌کشم... باز هم نیمه شب و قهوه کلمبیایی: تلخِ تلخ! درست مثل زندگی... طعم زندگی می‌دهد: به همان تلخی. هذیان می‌گویم؟ -نه.

صدای موبایل در گوشم می‌پیچد، نگاه می‌کنم هیچ نخوانده‌ام و انگار دیگر برایم فرقی نمی‌کند. کیفم را برمی‌دارم خالی خالی است اما نمی‌دانم چرا این را برمی‌دارم... نه! برای بار هزارم کیف شهرزاد نارنجی است، کیف من خاکستری! شهرزاد... شهزراد، چرا این چند وقت حواسم به شهرزاد نبود؟

تند می‌رانم، عصبانی‌ام، عصبانی اما نمی‌دانم از چه... این پارک پرواز که گفتی کجاست؟ باید بروم، بعد از امتحانات، اصلا همین سه‌شنبه می‌روم بعد از امتحان... می‌گوید آنجا می‌شود فریاد زد. مدتهاست دنبال جایی می‌گردم که فریاد بزنم، اما برای چه؟ عصبانی‌ام...

می‌رسم دانشگاه، بچه‌ها از چیزهایی حرف می‌زنند که به نظر من حتی آشنا هم نمی‌آید، می‌ترسم اما نه آنقدر که باید، فقط عصبانی‌ام، عصبانی...

برگه را می‌دهم آبی آبی... اما آن چیزی نیست که بشود با آن نمره گرفت. نگرانم اما نه آنقدر که عصبانیتم را بپوشاند... سوار ماشین می‌شوم و پایم را روی پدال گاز فشار می‌دهم... دیگر حتی سرعت را هم احساس نمی‌کنم.

عصبانی‌ام... آری، از خودم، از تو، از همه آنچه که گذشت و می‌گذرد، از صدایت که نمی‌شنوم و لبخندت که نمی‌بینم. عصبانی‌ام از این خنده‌های مهار نشده پوچ که عصاره پوچی درونم را به بیرون تف می‌کنند، از روزهایی که می‌گذرند و چیزی عوض نمی‌شود... عصبانی‌ام از سنگینی خالی حضورت که با تنهایی من پر شده، از سهم سکوت و نگاه‌هایی که تو باز جا گذاشتی... ای کاش فقط می‌توانستم گریه کنم، گونه‌هایم برافروخته می‌شود اما اشک در چشمم خشک می‌گردد، این روزها دیگر گریه هم دریغ می‌کند...

   1      2    >>