احساس غریبگی نمیکردم، انگار خجالت کشیدن و تعارف کردن برای من خیلی سخت است. میدانم که آمدنم بهانه بود، اما بهانه خوبی بود. امروز به طرز عجیبی تمام خیابانهایی که از آنها گذر میکردم یک طرفه بودند و نمیدانم چرا من در تمام این خیابانهای یک طرفه در مسیر مخالف گام برمیداشتم و بعد به نظرم آمد که تمثیل بدی نیست از حال و روز این چند روزهام؛ این چند روز من درست برعکس آنچه که دیگران انتظار دارند یا توصیه میکنند، عمل میکنم و باز هم همان منطق بیمنطقی را در پیش گرفتهام. به گمانم همین منطقی که خودم هم از آن سر در نمیآورم آشفتگی این روزهایم را رقم زد. چرا احساس میکنم خواندن این کتاب حقوق اساسی که تا به حال ورقش هم نزدهام خیلی آسان است؟
سرم چرخ خورد، دستم لرزید، پلک هایم تر شد... مردمی که از روبرو می آمدند به سیگار روشن در دست چپ من نگاه می کردند، و هزار جور قضاوت کج و کوله از چشمان متعجبشان به سمت من سرازیر می شد. نمی گذارند در کافه سیگار بکشیم؟ به درک... تو خیابان می کشیم. یاغی شده ام! سردم بود، دستانم یخ کرده بود... بدتر از همه اینها روح منجمد شده خودم بود. کافه 78، دم نوش اسطقرطس و حقایقی که دیر یا زود باید می دانستم. بنیان تمام شناخت هایم، من شناساگرم، خدایم... همه چیز برایم زیر سوال رفت. این همه انگار برای بیست سالگی زیاد است، نیست؟ و درست همان لحظه همان آقای مهربان برایمان شاملو می خواند و انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا من این گونه من با تمامیت خودم روبرو شوم.
باز هم سرم گبج رفت، چانه ام لرزید، پلک هایم تر شد و من باز هم به خاطر آوردم. سخت است، می دانم، میدانی، می دانند... اما می گذرد. هان، فلانیها! زندگی منتظر ما نمی ماند. بیایید بگذاریم و بگذریم؛ بیایید قضاوت نکنیم؛ بیایید چشمانمان را چند وقتی ببندیم؛ چند وقتی شعر نخوانیم؛ چند وقتی احساساتمان را منجمد کنیم و میان خاطره هایمان پنهانش کنیم.
حالا نسبت به آینده مصمم تر شده ام. نسبت به آینده ای که از ده سالگی در ذهن ساخته ام. باز هم در و دیوار شهر برایم کوچک شده، من از ده سالگی شهری به وسعت جهان خواسته ام. حالا دورنمای شهرم، دروازه هایش، باروهایش از دور نمایان است. راه زیادی مانده اما من در راهم، در راه شهر جهانی ام، در راه آینده ام، در راه خود بودن، در راه بی نیازی ام و غایت خویشتنم بودن.
هنوز کامل قامت راست نکرده ام، اما به زودی چهار شانه و سینه ستبر خواهم ایستاد. می دانم... و قانون طبیعت همچنان باقی است.
با دل خونین لبی خندان بیاور همچو جام نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
۱- کمی دیوانه شدم، خودم را کوبیدم این ور و آن ور، گریه کردم، عصبانی شدم و... و باز هم خودخوری بهترین راه برای آرام شدن است. همین،فقط فریاد فرو خورده ام را کمی بیشتر فرو دادم.
۲- درسهایم مانده و این بخش استرس زای مغز من چند وقتی می شود که معیوب است. گور بابای مدنی ۲، جزا، اداری... بلیط تئاتر را چه کار کنم که گیرمان نیامد؟
۳- موتزارت برای این روزها بیش از حد شاد است، بتهوون هم که شبیه موتزارت شده، این روزها هر چی بتهوون گوش می دهم بوی موتزارت می دهد. موسیقی هم نمی شود گوش کرد... اه!
۴- گفتم موسیقی... خودمانیم، کاوه به نظرم خیلی خوشبخت است. می نشیند ساز می زند، لذتش را می برد، فردا هم همین را امتحان می دهد، شغلش هم ساز زدن است، درآمدش هم از من بیشتر... من که در حال حاضر دارایی ام منفی است.
۵- آسمان ابری کوتاه... آنقدر کوتاه که دستت را دراز کنی می رسد به ابرها و خیسی سردشان را می توانی لمس کنی... برف اما نمی آید. دارم برنامه می ریزم: آش رشته، خاگینه... ولی بچه ها نمی آیند به گمانم... این روزها همه یک جوری شده اند. هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، نفسها ابر، دلها خسته و غمگین... بله، زمستان است... احساسات ما هم یخ زده، البته نه به خاطر سرمای بیرون. خودمان منجمدش کرده ایم، گذاشته ایم گوشه ای برای روز مبادا. این روزها پای تورم به احساس هم کشیده شده، گران است، گران.
۶- این هم زمستان پنجره ام.


