* ماهیچههای پایم گرفته، انگشتهای پایم ذوقذوق میکند، ناخن شستم کبود شده... از وصال تا اکباتان کم نیست! خیابان اصلی شهرک بند آمده، من که نمیشنوم از پس موسیقیای که گوش میدهم، اما صدای ضربآهنگ تندی میآید و فریادهایی مبهم. میان این شلوغی، این همهمه، این اتحادی که عمیق یا سطحی همه جای شهر هست، این مردمی که از مناند و من از آنها، احساس میکنم تنهایم. چیزی هست درونم که نمیگذارد مثل بقیه داد بزنم "دروغگو"، چیزی هست که باعث میشود دلم بسوزد برای فریادهایی که میکشند. (شادی شهر این چند روز فقط غمگینم کرد.) بعد نمیدانم چرا... شروع میکنم دویدن میان جمعیت، چند نفری انگار چیزی میگویند اما من نمیشنوم... فقط فرار میکنم از احساسی که نمیتوانم توضیح دهم.
**
-یه چیزی کمه، تمام روزهام یه چیزی رو کم میاره... اما نمیدونم چیه، نمیتونم پیداش کنم.
-خب، یک سگ بیار یا با یکی دوست شو.
-چه ربطی داره؟
-نمیدونم، میگن سگ جای دوستپسر رو میگیره!
-نه، این دو تا به من و وضعیت من چه ربطی داره؟
-با یکی دوست شی بهتر میشی!
میدونین چقدر از شنیدن این حرف خسته شدم؟ باور کنید چیزی که من گم کردم یه آدم نیست، باور کنید من حالم بد نیست که قرار باشه بهتر شم...
*** حواسم را که جمع میکنم میبینم بیست دقیقهای میشود که جزوه به دست ایستادهام و دارم توی ذهنم تصویر میسازم یا آواز میخوانم، یا مثلا چند دقیقهای میشود که توی همین فضای یک در یکی که گوشه اتاق خالی است کش میآیم و آرام میرقصم. میخواهم بدنم را بفهمم، میخواهم حنجرهام را حس کنم، روی ماهیچهها و عضلاتم تمرکز کنم، برقصم و با بدنم یکی باشم... میان این همه دانستن اینکه اصول لفظی به دو دسته وجودی یا عدمی تقسیم شود یا اینکه اگر مستاجر اجاره بها را نداد یا مجنیعلیه یک چشم نداشت چه باید کرد، چقدر بیاهمیت است. تمام چیزی که من میخواهم فضایی است باز برای آنکه بسازم و بخوانم و برقصم و بنوازم و... خالی شوم. اشتباه شده، باور کنید اشتباه شده... من آدم این کار نبودم و نیستم... هنوز هم کافی نیست؟