* چتری هایت که روی صورتت بریزد و یک کوله بزرگ خاکستری قرمز داشته باشی و یک بارانی سبز پفی بپوشی، شاگردهایت باورشان نمی شود که تو معلمی. سعی می کنی جدی باشی، پوشه قرمزت را دستت می گیری و پشت میز می ایستی، لبخند می زنی و منتظر می مانی کلاس جدی ات بگیرد.
** اگر نشود چه؟ اگر نتوانم چه؟ اگر نمانم، اگر رویاهایم را جدی بگیرم... اگر بمانی و من نباشم؟
*** گفت: "من نه موسیقی گوش می دهم، نه کتاب می خوانم، نه فیلم می بینم؛ هنر را آن قدر که تو دوست داری، نمی شناسم؛ از دیدن تئاتر مثل تو ذوق زده نمی شوم؛ نمی توانم انگلیسی حرف بزنم و وقتی فرانسه حرف می زنی خنده ام می گیرد. حالا خودت را تحلیل کن." حالا من خودم را تحلیل کرده ام و فهمیده ام این همان قدر بی ربط است که "آقا ببخشید رنگ مورد علاقه شما چیه؟ پاییز رو بیشتر دوست دارین یا بهار؟"
**** قلبش همیشه تند می زند. خودش می گوید خوب نیست چون عمرش کوتاه می شود. من لبخند می زنم و فکر می کنم خوب است چون همیشه می توانم برایت بخوانم: "گنجشک کوچک من باش تا در بهار تو من درختی پرشکوفه شوم..." (شاملو، نگاه کن)

