Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 13 تیر ماه سال 1387

                                                                                            

                                     

 

همه چیز از اینجا تمام شد:

بهانه­های بودنمان کم آمد؛

پس بهانه­هایمان را شمردیم برای نبودن!

 

همه چیز از اینجا تمام شد:

بهانه­های بودنمان کم آمد؛

پس بهانه­هایمان را شمردیم برای نبودن!

 

پ

ی­نوشت: این "ما" نمی­دانم کدام "ما"ست!

 

پی­پینوشت: عکس از Salih Güler ، گالری کارهایش دیدنی است (روی اسم کلیک کنید).

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387

                             

دلم برای نوشتن لک زده اما، این روزها در چنان بی­احساسی ناامیدکننده­ای می­گذرد که هیچ واژه­ای به سراغم نمی­آید. بهانه­های من برای "بودن" هیچ­گاه در دوست داشتن یا دوست داشته شدن خلاصه نشده که من، خود "راسا و مستقلا" سرشار از بودنم؛ که زندگی خود بهانه من برای "بودن" و "باشیدن" است اما... آن­قدر سرشارم که دیگر لبریز شده­ام، که دیگر بند نمی­شوم روی زمین؛ آن­قدر شادم که دیگر از شاد بودن خود لذتی نمی­برم. از اندیشیدن و غرق شدن در لذت اندیشه می­ترسم، و شاید به همین خاطر است که مدتهاست دیگر نه شعر می­خوانم و نه فلسفه... که من اگر غرق اندشیدن شوم، به چنان "منیت" و "مرکزیتی" دچار می­آیم که کوچکترین رنگی از حضور دیگران آرامشم را بر هم خواهد ریخت. احساس می­کنم دهان مکنده انزوا کم­کم فرویم می­بلعد، اما بی­شک راهی هست... دنیای سرشار از حضور "دیگران" هرچند گاهی انسانیتش رنگ می­بازد اما واقعی است، اینجا شکلات هنوز طعم شکلات می­دهد... گوشه دنج انزوا ولی، بی­بعد و بی­طعم است. به جنونت می­کشاند چون نه زمینی برای ایستادن دارد و نه گوشه­ای برای تکیه کردن. من زمین سفت زیر پاهایم را بر بی­وزنی آن دنیا ترجیح می­دهم...

پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387

قرار بود نوشته شادی باشد، وقتی از شیرین جدا شدم، وقتی کلمات را در صف پمپ بنزین مرور کردم؛ قرار بود نوشته شادی باشد، علی­رغم سختی­ها و خستگی­های امروز. اما نشد... وقتی برگشتم، اینجا دور از هیاهوی شهر، دور از خنده­های بیست سالگی­مان احساسی غافلگیرم کرد و بغضی چنگ در گلویم انداخت.

چشمم روی کلمات می­لغزید اما پیدایش نکردم... دوباره خواندم و دوباره! فراموش نکرده­ای، پورخندت را از پس دو کلمه­ای که باید می­نوشتی و ننوشتی می­توانم دید. هنوز آخرین جمله­ات در گوشم زنگ می­زند، هنوز پوزخند خشکی را که نه فقط بر لبانت که تا عمق چشمانت موج می­زد می­بینم، غرور بی­شرمت کرده! برای اولین بار احساس کردم که می­توانم عصبانی باشم، می­توانم فریاد بکشم و به خاطرت بیاورم که...

هه، تمام شد! به همین سادگی، تمام خشمم تمام شد با همین چند کلمه... حالا دارم فکر می­کنم به تمام شروع­های دوباره و دوباره و دوباره! عجب تابستانی در پیش است!