مترجم متن ۱۶ زبان مترجم متن ۱۶ زبان
سایتهای خارجی را از این پس با زبان فارسی باز کنید
مجموعه مستند راز
با دیدن این فیلم به راز کائنات و دستیابی به موفقیت و ثروت پی خواهید برد
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 6 تیر ماه سال 1388

اینجا زندگی ادامه دارد: بچه ها بازی می­کنند، زنها سبزی می­خرند، دخترها آرایش می­کنند، مردها سر کار می­روند، همکلاسی­هایمان امتحان می­دهند و ما صبح را به شب می­رسانیم.

اینجا شبها گاهی صدای تیر می­آید، شیشه­ها شکسته می­شوند و هر زنگ تلفن می­تواند خبر دستگیری یک نفر دیگر باشد. اینجا هر شب باید بنشینیم منتظر یک عدد، عددی که خبر می­دهد از تعداد گلوها، سرها و سینه­هایی که در خیابان­های عصر شکافته است.

اینجا تهران است؛ جایی که مرگ، گلوله، فریاد و خون کم کم عادی می­شود.

آری، ما سیاه پوشیده­ایم اما... اینجا زندگی ادامه دارد.

شنبه 23 خرداد ماه سال 1388

                               Every Vote Counts! Where is MY vote

 

           اجی مجی لاترجی! این یه سیستم جدید برای شمارش آراست!

پنجشنبه 21 خرداد ماه سال 1388

* ماهیچه­های پایم گرفته، انگشت­های پایم ذوق­ذوق می­کند، ناخن شستم کبود شده...  از وصال تا اکباتان کم نیست! خیابان اصلی شهرک بند آمده، من که نمی­شنوم از پس موسیقی­ای که گوش می­دهم، اما صدای ضرب­آهنگ تندی می­آید و فریادهایی مبهم. میان این شلوغی، این همهمه، این اتحادی که عمیق یا سطحی همه جای شهر هست، این مردمی که از من­اند و من از آن­ها، احساس می­کنم تنهایم. چیزی هست درونم که نمی­گذارد مثل بقیه داد بزنم "دروغ­گو"، چیزی هست که باعث می­شود دلم بسوزد برای فریادهایی که می­کشند. (شادی شهر این چند روز فقط غمگینم کرد.) بعد نمی­دانم چرا... شروع می­کنم دویدن میان جمعیت، چند نفری انگار چیزی می­گویند اما من نمی­شنوم... فقط فرار می­کنم از احساسی که نمی­توانم توضیح دهم.

 

**

-یه چیزی کمه، تمام روزهام یه چیزی رو کم میاره... اما نمی­دونم چیه، نمی­تونم پیداش کنم.

-خب، یک سگ بیار یا با یکی دوست شو.

-چه ربطی داره؟

-نمی­دونم، می­گن سگ جای دوست­پسر رو می­گیره!

-نه، این دو تا به من و وضعیت من چه ربطی داره؟

-با یکی دوست شی بهتر می­شی!

 

می­دونین چقدر از شنیدن این حرف خسته شدم؟ باور کنید چیزی که من گم کردم یه آدم نیست، باور کنید من حالم بد نیست که قرار باشه بهتر شم...

 

*** حواسم را که جمع می­کنم می­بینم بیست دقیقه­ای می­شود که جزوه به دست ایستاده­ام و دارم توی ذهنم تصویر می­سازم یا آواز می­خوانم، یا مثلا چند دقیقه­ای می­شود که توی همین فضای یک در یکی که گوشه اتاق خالی است کش می­آیم و آرام می­رقصم. می­خواهم بدنم را بفهمم، می­خواهم حنجره­ام را حس کنم، روی ماهیچه­ها و عضلاتم تمرکز کنم، برقصم و با بدنم یکی باشم... میان این همه دانستن اینکه اصول لفظی به دو دسته وجودی یا عدمی تقسیم شود یا اینکه اگر مستاجر اجاره بها را نداد یا مجنی­علیه یک چشم نداشت چه باید کرد، چقدر بی­اهمیت است. تمام چیزی که من می­خواهم فضایی است باز برای آنکه بسازم و بخوانم و برقصم و بنوازم و... خالی شوم. اشتباه شده، باور کنید اشتباه شده... من آدم این کار نبودم و نیستم... هنوز هم کافی نیست؟